مجله هنری شکیلا
شماره ی هشت
دوستان شکیلایی، سلام
ماه اسفند و به ویژه روز پنجم آن كه در همه تقویمهای ایرانی «اسفندروز» نامیده میشود؛ از روزگاران كهن، ماه و روز گرامیداشت زمین بارور و بانوان در فرهنگ ایرانی بوده است. ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق داشته است. این روز سپندارمذگان یا اسفندارمذگان نام داشته است و در این روز به زنان و مادران هدیه می دادند.
روزشمار ایرانی در گذشته دوازده ماه سی روزه و یک دوره پنج روزه بین اسفند ماه و نوروز داشته است. از سال 1335 با تغییر و تبدیل شدن به وضع فعلی بین روزشمار رسمی و باستانی تغیراتی بوجود آمد و از این رو بعضی اسفندگان را 29 بهمن و بعضی 5 اسفند می دانند. اما به احترام روز اسفند از ماه اسفند ما این جشن را در این روز یعنی 5 اسفند می دانیم.
آن چه مهم است گرامیداشت این مقام مقدس بین ایرانیان است. زن و به نام والاتر, مادر...
مبارک باد بر شکیلای عزیز و تمامی زنان پاکدامن ایرانی و آریایی نژاد.

کنسرت بزرگ شکیلا در ونکوور
زمان:
13 فوریه 2010
8:00 pm-11:00 pm
مکان:
Centennial Teater
2300 lonsdale Ave
North Vancover,V7M,
اطلاعات تماس:
Tel:(Country code:+1) 604-9842424
برگزار کننده:
IG Discount Services
Valentine night with Shakila concert in Vancouver
با ارزوی موفقیت برای شکیلای عزیز در این شب باشکوه
نام ترانه :رمیده
شاعر: فروغ فرخزاد(مرداد 1333)
آهنگساز : شکیلا
تنظیم کننده:علیرضا توانگر
آلبوم: شعله بیدار(1386/2008)
نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته ی من
چرا افسرده ست این قلب پر سوز؟
ز جمــــع آشنــــایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقـــارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیـــوانــــــه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانـــه ی من!
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریـــاد
خدا را، بس کن این دیوانگی ها
تقدیم به شکیلا تنها فرشته روی زمین
بانوی لالایی نویسم،چشم من خوابت شد
چشمی که بارانی و خیس از اشک مهتابت شد
جامی شدی لبریز از خوبی،لبالب از شور
هوشم چه نیکو مست از آن باده ی نابت شد
من راببین،آنسوی بیسو گم شدم در کنجی
من را که تو در باورم،چون یک پری می گنجی
با من مدارا کن کمی،ای آنکه از من دوری
ای آنکه این دربند را،هستی تو تنها منجی
من راکه جادوی سکوتت گنگ و خاموشم کرد
آوای تو انبوهی از گلواژه در گوشم کرد
ارثیه های عاطفی بر من رسید از سویت
خاموش لب ،پرنور شب،زیبا و گلپوشم کرد
شب های تارم را تو تنها شعله ی بیداری
دارم دلی پروانه وار، آنجا که تو گلزاری
می گریم و مینالم از تاریکی این شبها
ارزویم اینست که روزی بتوانم با این بانوی بزرگوار دیدار داشته باشم
محمد زمانی(لب خاموش) از اصفهان
محمد عزیز از خواندن سروده زیبایت بسیار لذت بردم .بسیار احساس شیرین و زیبایی دارید و این همه احساس پاک و زیبا رو با قلمتون با تمام عاشقان شکیلا" تنها فرشته روی زمین" تقسیم کردید.
زبانم عاجزاست از بیان احساس و شوری که در دلم با خوندن این ابیات زیبا به پا شد.
بسیار سپاسگذارم از اینکه محبت کردید و این سروده دلنشین رو فرستادید و شرمسارم از اینکه فرصت نشد که زودتر از این ها در سایت گذاشته شود تا عشق و پیامتون به شکیلای نازنین برسه و دوستان هم بهره ببرند.امیدوارم که همیشه طبعتان بترواد و ما از این ذوق و قریحه استفاده کنیم.


تبلیغات








