بهار دیگری آمد اما صد افسوس که بهاری را برایم به همراه نیاورد...
خودت خوب میدانی که از چه سخن میگویم !
بگذار برای بار دیگر تو را مادر بنامم که برای آدمی از جنس فرشتگان چه واژه ای زیباتر از مادر میتوان یافت ؟
پس مادر جانم گوش کن که با لب خاموش سخن می گویم ...!
تنها در کنج اتاقم به عشقت منتظر نشستم و تو نیامدی ...
آه که چقدر دوست دارم با تو زمزمه کنم : بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد از آن که دلبر دمی به فکر ما نباشد...
دیدی که چگونه رسوا شد دلم ؟ تمنای دلم را میشنوی ؟
از این دلواپس ها به تنگ آمده ام ، فریاد که اگر مرا از رشته ی گیسوی خود باز رهانی !
مادرم : غربت تنهایی هایم را تا به کی در حصار کوچه های بی کسی تاب بیاورم که خود میدانی تمام عاشقا رفتن از اینجا ، یه غربت مونده و من تنهای تنها
در شب انتظارت ، انتظار را هجی کردم ، نوشتم ...! آری نوشتم آنچه را که خود نوشته ای " وای که انتظار میکشه منو دل بی قرار میکشه منو"
و باز انتظار...
تبلیغات






